
ببار اي باران
ببار بر من
تا كس نداند
خيسي ی گونه هاي ام از اشك است
ببار باران ...
» امروز
» پند امروز :
۩۞۩ ورود ممنوع ۩۞۩ |
|


ببار اي باران
ببار بر من
تا كس نداند
خيسي ی گونه هاي ام از اشك است
ببار باران ...
پس این ها همه اسمش زندگی است
دلتنگی ها دل خموشی ها ثانیه ها دقیقه ها
حتی اگر تعدادشان به دوبرابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد
ما زنده ایم چون بیداریم ما زنده ایم چون می خوابیم
ورستگارو سعادتمندیم
زیرا هنوز بر گستره ی ویرانه های وجودمان پانشینی
برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم
خوشبختیم زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس هاست
سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند
وشقایق ها پیام آوران آیه ها ی سرخ عطر و آتش
برگچه های پیاز ترانه های طراوتند
وفکر من
واقعا فکر کن که چه هولناک می شد اگر از میان آواها
بانگ خروس را برمی داشتند
وهمین طور ریگ ها
وماه
ومنظومه ها
ما نیز باید دوست بداریم..............آری باید
زیرا دوست داشتن با روح ماست
چنین گفت ابلیس با پروردگار خویش:
بارالها، از من مخواه که بر آدم سجده کنم. در عوض تو را آنگونه عبادت کنم که کسی تا کنون پرستش نکرده باشد..
و خداوند پاسخ داد:
مرا آنگونه پرستش کن که من می خواهم. نه آنطور که خود دوست داری..
براي روز ميلاد تن خود
من آشفته رو تنها نذاري
براي ديدن باغ نگاهت
ميون پيكر شبها نذاري
همه تنهايي ها با من رفيقن
منو در حسرت عشقت نذاري
براي روز ميلاد تن خود
منو دور از دل و ديدت نذاري
دلم دلتنگه و مهرت رو مي خواد
دلم رو در پي غمها نذاري
ميام تنها توي قلبت مي شينم
منو قلبت رو جايي جا نذاري
عزيزم جشن ميلادت مبارك
منو اون سوي جشن دل نذاري
عزيزم جشن ميلادت مبارك
منو اون سوي جشن دل نذاري
شاید همین طور باشد دوست عزیز (بهار . تبسم)
(آدم ها هیچ گاه کوچک نمی شوند
که خود در مقابل آنچه باید باشند آنقدر کوچک اند که به چشم هیچ فیلسوفی نمی آید حتی.
خلق شده اند برای بزرگ شدن
و نیمه ی گم شده شاید اسمانی ترین بهانه ی زمینی ست برای پرواز........)
خسته از فریاد آدم ها شوم
خسته از دنیا
خسته از فریاد آدم ها
باز هم شاید تو را جویا شوم!!!


بي هيچ علتي...
و اين دليلي است
بر نقض برهاني كه
علت مي طلبد...!
ماه محرم که می شه...
قطره قطره آبی که می خوریم یک حس دیگه ای داره ...نه؟!
یه حسی که شاید تنها حسی باشه که فقط باید حسش کرد...
وصف ناپذیره...
انگار اصلا شرمت می یاد این ماه آبی بنوشی...
ماه محرم که می شه...

خانه دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
"نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از باغ خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمان می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی خانه دوست کجاست؟
آخرين مطالب ارسالي